|
alma
كاربر ساده

 وضعيت: آفلاين 14 ارديبهشت ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 13 امتياز: 1970 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 1 پست
|
ارسال شده در: دوشنبه، 24 خرداد ماه ، 1389 10:29:43 موضوع مطلب: یک روز زندگی |
|
|
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و فقط دوروز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.جیغ زد جارو جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد.پروپای فرشته و انسان پیچید ،خدا سکوت کرد کفر گفت مهر و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمامی روز را به بد و بیراه و جاروجنجال از دست دادی فقط یک روز دیگر باقیست.بیاو لااقل یک روز را زندگی کن.
لابلای هق هق اش گفت اما با یک روز ! چه کار می توان کرد؟ خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته و آنکه امروزش را درنمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن.او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد می تواند ...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما ...اما در همان یک روز دست در پوست درخت کشید روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز را زندگی کرد اما در فرشتگان در تقویم خدا نوشتند او امروز درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود!
برداشته شده از:روزنامه اطلاعات ،اردیبهشت 89 |
|